چقدر شبهاى زمستانى ام تلخ و سنگين است.. چنان كه بارِ نابودىِ خودم را در ايينه ى شكسته ى اتاقم ميكِشَم. ديگر كه با يادت بغض ميكنم اما نفرتِ دورانمان را با بهمنم در بهمنت ميكشم.
ديگر چه مهم است خواستنِ زندگى يا نخواستنش كه با درد مادرم شروع شد و اصلاً ميخواهم كه نباشَد.
ميدانى..
همه چيز سخت است. ميدانم كه ميدانى و ميدانم كه ميدانى قَسم به تمام فرشتگانى كه وجود ندارند و اين مردم باورش دارند تورا با دنيا و تمام فرشتگانِ توَهُميَش عوض نخواهم كرد و البته مقايسه ى ناجوان مردانه ايست كه خواستنِ تو را با دنياى كثيف مقايسه كردن..
ديگر نه دستم به شعر ميرود نه مغزم براى چيزى كار ميكند. نه الكل و نه سيگار و نه مذخرفات ديگر نميتوانند دردى از اين شبهاى طولانى حتى كمى كم كنند.
تنها دل به خاطرات و اون شبهاى لعنتى ميدهم كه در اوج خستگيمان در اغوش هم گُم ميشُديم و انقدر محكم فشار ميداديم كه گويي جنين در رحمِ مادرش در حال سقط شدن بود كه تپش قلب كوچكت را روى سينه هايم حس ميكردم و ارامش ميانِ دستانت را حتى با لذتِ مُردن عوض نميكردم.
نميدانم كه ميدانى يا نه اما بدان با تمام وجود غمگينم، نه بخاطرِ نبودنمان بلكه بخاطرِ همين روزگارِ لعنتى كه از هم دورمان كرد و اين شبهاى پر درد را چنان دردناكتر كرده كه ديگر نفس كشيدن هم برايم كار حوصله سَر بَرى شده است.
نه دل به كارى ميرود نه هوشي براى خواندن مانده. انقدر محو ادمهاى دورمان شديم كه ديگر حتى ذره اي براى خودمان هم ارزش قائل نشديم..
بگذار همين امشب را تصور كنيم..
تو در ميان دستانِ من جا دارى و سرت را روى شونه هاى من ميان خيابان وليعصر جا گذاشتى و دستانمان در هم حلقه شده، صداى دوستت دارم گفتن هايم خيلى اهسته درِ گوشَت.. بوسه هاى صدا دارت روى گونه هايم و بوسه هايم كه بي صدا بود و تو شكايتش را داشتى..
سرت را بگذار روى شونه هاى قوىِ مردت كه ديگر ضعيفِ تو شده است..
دور از همه ى سختى ها و خلاص از همه ى پستى ها يك شب درونِ ماشينِ خاك گرفته ى من، هم اغوشِ من..
وَلى عَصر ها وَليعَصر چِقَدر دِلگير اَست.
٩١/١١/٨